اهدای عضو اهدای زندگی

دانستن

اخبار ایران

سوگ مرگ و "نفس"‌هایی که می‌بخشد

 

انگار از نوجوانی،‌ سرنوشت عزمش را جزم کرد تا او با حرف‌هایش جان ببخشد و سوگ مرگ را به شیرینی دمیدن نفس‌هایی برای زندگی بدل کند. زمانی که در سال‌های دبیرستان کارت اهدای عضو را در جیبش گذاشت، شاید تصور هم نمی‌کرد که بعد از گذشت سال‌ها قرار است بیش از 100 برگه رضایت اهدای عضو را برای نجات صدها تن، در کارنامه‌اش بنشاند. هرچند که یزدان شفی‌خانی چهار سال است که کارش را به عنوان کوردیناتور آغاز کرده، اما تجربیاتش به اندازه 40 سال وزن دارد.

او برایم از تلخ ‌و شیرین‌ تلاش‌هایی می‌گوید که در نهایت غم، برای نجات زندگی ظهور کرده‌اند. حالا که جشن نفس آرام‌آرام، دم مسیحایی‌اش را بر خانواده اهدای عضو می‌دمد، پای حرف‌های مردی می‌نشینیم که "جشن نفس" را تازه شدن نفسی برای خود می‌داند که در خستگی‌ها به فریادش می‌رسد....

 

اولین بار چگونه با موضوع اهدای عضو آشنا شدید؟

در نوجوانی‌ام تبلیغاتی برای فرهنگسازی دریافت کارت اهدای عضو از تلویزیون پخش می‌شد. بنابراین من هم از همان زمان با این حوزه آشنا شدم و در سال‌های بعد هم سرنوشت به‌گونه‌ای رقم خورد که در دوران پزشکی و دانشجویی وارد بیمارستان مسیح دانشوری شدم و کوردیناتوری را انتخاب کردم.

 

*  خانواده‌تان مخالفتی با این انتخاب نداشتند؟

جالب است که بدانید اولین بار در دوران نوجوانی پدرم برایم کارت اهدای عضو گرفت. بنابراین خانواده هم در این مسیر حمایت زیادی کردند. البته ما هر روز با داستان‌های تلخ و شیرین خانواده‌های مختلف روبرو می‌شویم و شاید این موضوع در روحیه پزشکان تأثیر بگذارد. به همین خاطر ماندن در این کار نیاز به تمرین‌های زیادی دارد تا بتوانی غم‌ها را بشنوی، اما باز هم امید داشته باشی تا افراد بیشتری را به این بخشندگی راضی کنی.

 از طرفی پزشکان اگر بخواهند همیشه داستان زندگی خود را با داستان بیماران‌شان ادغام کنند، حتماً به سمت افسردگی می‌روند. من هم سعی کردم داستان‌های کارم را از زندگی‌ام جدا کنم.  البته داستان مرگ مغزی و اهدای عضو در روحیه فرد اثر می‌گذارد، اما بالاخره باید خودت را طوری نشان دهی تا خانواده‌ات از بین نروند. مثلاً چند روز پیش، مشاور یکی از خانواده‌های مرگ مغزی شدم و داستان از این قرار بود که خانم جوانی برای زایمان به بیمارستان مراجعه می‌کنند، همسرش هم خودش را به بیمارستان می‌رساند، اما جلو درب بیمارستان با ماشین تصادف می‌کند و متاسفانه دچار مرگ مغزی می‌شود. این فرد در همان بیمارستانی که همسرش زایمان کرد و فرزندش به دنیا ‌آمد، دچار مرگ‌مغزی و اعضایش اهدا ‌شد. من واقعاً تحت‌تاثیر قرار گرفتم، اما به هر حال نباید این غم را به خانواده‌ام انتقال دهم.

 

از چهار سال پیش و اولین برخوردتان با خانواده مرگ‌مغزی برای دریافت برگه رضایت اهدای عضو بگویید.

 

کوردیناتوری حوزه‌ای بسیار سخت است و اگر بدون آمادگی وارد آن شوی، کار را خراب می‌کنی و ممکن است، اعتماد مردم به این حیطه هم از بین برود. به نحوی این کار شمشیری دو لبه است؛ چراکه خطای یک کوردیناتور، می‌تواند یک شهر را نسبت به اهدای عضو بدبین کند. بنابراین پزشکان در این حوزه برای فرستادن افراد جدید بسیار احتیاط می‌کنند. زیرا یک تشخیص اشتباه، یا حرفی خطا منجر به از بین رفتن اعتماد خانواده می‌شود.

زمانیکه به عنوان کوردیناتور به بیمارستان مسیح دانشوری رفتم، اجازه صحبت با خانواده‌ها را به من نمی‌دادند. تا اینکه یک روز همه پزشکان بیمارستان در مرخصی به سر می‌بردند و فقط من بودم که به عنوان کوردیناتور حضور داشتم. در آن روز ما سه مورد مرگ مغزی داشتیم و چون نیروی دیگری نبود، من را برای صحبت با خانواده بیمار فرستادند. قطعاً در آن زمان استرس داشتم، اما همیشه احساس آمادگی می‌کردم. در آن روز رها شدم و با سه خانواده صحبت کردم که به اهدای عضو رضایت دادند. بیمار اولم یک کودک 16 ماهه بود که به دلیل تشنج دچار مرگ‌مغزی شده بود، خانواده‌اش خیلی سختی کشیده بود. این کودک خودش بیماری قلبی داشت و در صف انتظار قلب بود، خانواده و به ویژه مادرش ابتدا می‌گفتند ما اهدا نمی‌کنیم، چون زمانیکه ما به قلب نیاز داشتیم، هیچکس به داد ما نرسید و کسی نبود که به بچه‌مان قلب دهد. مادرش به حیاط رفت و شروع به گریه کرد. کنارش نشستم و کمی با من درد دل کرد. در نهایت به او گفتم فکر کن که با اهدای عضو یک یادگاری از بچه‌ات در این دنیا به جای می‌ماند و با همین حرف او راضی به اهدای عضو شد. هنوز هم سالی یک بار با من تماس می‌گیرد و می‌پرسد، گیرنده عضو بچه‌ام حالش خوب است؟ گاهی که حال گیرنده عضو فرزندش ناخوش و در بیمارستان است، دلم نمی‌آید به او بگویم که حالش خوب نیست. چون شاید او به همین امید زندگی می‌کند که نشانه‌ای از بچه‌اش همچنان زنده است.

 

*تاکنون چند رضایت گرفته‌اید؟

تاکنون 151 مورد رضایت اهدای عضو گرفته‌ام، اما عدم رضایت‌ها را نمی‌شمارم.

 

 *این میزان رضایت و جان بخشیدن چه احساسی به شما می‌دهد؟

این عدد دو بعد دارد، 151 رضایت، یعنی 151 مرگ که خیلی بد است و شاید من در خاطرات 151 مرگ سهیم هستم. از طرفی حداقل بین 450 تا 600 حیات از این تعداد مرگ بدست آمده و شاید در خاطرات این زندگی‌ها هم سهیم هستم. تنها چیزی که کمک می‌کند با غم مرگ کنار آییم، همین خاطرات حیات و زندگی است.

می‌گویند حضرت موسی لکنت زبان داشت و زمانیکه می‌خواست برای صحبت با فرعون برود، با خود تکرار می‌کرد "خدایا زبانم را بگشای تا کلامم را بفهمند." من هم هرگاه که می‌خواهم برای صحبت با یک خانواده بروم، این ذکر را با خودم تکرار می‌کنم. شاید توانسته‌ام آنچه را که باور دارم به 151 خانواده القا کنم، اما خب نتوانستم این کار را برای برخی از خانواده‌ها هم انجام دهم.

 

* تاکنون با خانواده‌ای برخورد داشته‌اید که راضی به اهدای عضو نشده باشد و بعد از مرگ بیمارش پشیمان شود؟

بسیاری از خانواده‌ها بعد از اینکه به اهدای عضو رضایت ندادند، بعد از فوت بیمارشان پشیمان می‌شوند. یادم می‌آید خانم 45 ساله‌ای دچار مرگ‌مغزی شده بودند و دایی او خیلی مراعات خانواده‌اش را می‌کرد. او به من گفت اجازه بده من با پدر و مادرش صحبت کنم. در نهایت به ما گفت من با خانواده‌اش صحبت کردم و رضایت ندادند، اما در واقع صحبتی با پدر و مادر فرد نکرده بود. نهایتاً یک روزی پدر و مادرش پیش من آمدند و گفتند دکتر چرا کاری نمی‌کنید. من گفتم دیگر نمی‌توان کاری کرد. یا باید اعضای فرزندتان را اهدا کنید و یا صبر کنید تا فوت شود. پدر و مادرش گفتند اعضایش را اهدا می‌کنیم، اما متاسفانه زمان اهدا گذشته بود و دیگر عضوی برای اهدا نداشت. متاسفانه گاهی اقوام بیمار می‌خواهند کمک کنند و به خانواده‌ زمان دهند، اما متاسفانه زمان اهدا می‌گذرد.

 

* برایمان از شیرین‌ترین و تلخ‌ترین خاطراتتان طی این سال‌ها بگویید.

راستش زمانیکه عضوی به یک بیمار اورژانسی می‌رسانم و او به زندگی بازمی‌گردد، شیرین‌ترین لحظاتم است. اما تلخ‌ترین لحظه‌ام جزو اولین تجربیات من بود که بسیار تلخ بود. داستان اینگونه بود که خانمی در بیمارستان ولیعصر بعد از زایمان دچار تشنج ‌و دچار مرگ مغزی شد. بعد از 12 روز وقتی وارد بیمارستان شدم، دیدم که مادرش خود را به ستون‌های بیمارستان می‌زند و گریه می‌کند. بعد هم وارد آی‌سی‌یو شدم و دیدم که همسرش با بچه 12 روزه بالای سر خانمش ایستاده و حال در این شرایط باید به این خانواده می‌گفتم که او دیگر بلند نمی‌شود. این تنها موردی بود که خانواده با من درگیری فیزیکی پیدا کرد، اما بعد از دو روز به اهدای عضو رضایت دادند. حالا "ماهان" دو سال دارد و چیزی که از مادرش می‌داند این است که "مادرش یک فرشته بود و هنوز هم هست، اما در تنی دیگر."

 

از حرف‌های تند خانواده‌ها یا درگیری‌هایی که در آن شرایط با شما پیدا می‌کنند، ناراحت نمی‌شوید؟

خیر. من با این موضوع کنار آمده‌ام. گاهی آدم خودش را جای این خانواده‌ها می‌گذارد. می‌دانید یکی از مراحل سوگ، خشم است و هرکس خشمش را به شکلی خاص نشان می‌دهد. بنابراین این کار به این معنی است که این فرد دارد می‌پذیرد که عزیزش دیگر در این دنیا نیست و باید این مرحله را بگذراند. حتی ما به افراد در این مرحله کمک می‌کنیم. وقتی با من حرفی می‌زنند من ناراحت نمی‌شوم و این موضوع را پذیرفتم، چراکه یک مرحله از سوگ است. به نظرم دردناک‌ترین قسمت سوگ، انکار از دست دادن است و من همیشه دوست دارم تا خانواده‌ها این مرحله را سریع‌تر رد کنند. زیرا خانواده را از درون نابود می‌کند. وقتی به خشم برسند ما می‌توانیم به آنها کمک کنیم.

 

* هیچگاه خودتان را جای خانواده‌هایی که عزیزی را از دست دادند، گذاشته‌اید؟ فکر می‌کنید در این شرایط چه تصمیمی بگیرید؟

راستش همیشه وقتی با کودکانی که دچار مرگ‌مغزی، مواجه می‌شوم خیلی اذیت می‌شوم و نمی‌توانم این را بپذیرم. برای خودم هم هنوز جای سؤال است که اگر بچه چهار یا پنج ساله‌ خودم دچار این اتفاق شود، چه‌کار خواهم کرد و این سؤال برایم ترس دارد. زیرا خودم وقتی بالای سر یک بچه مرگ‌مغزی می‌روم، واقعاً اذیت می‌شوم.

 

 *  شما در جشن نفس و با دیدن خانواده‌هایی که جان‌هایی را اهدا کردند تا جان‌های بیشتری را ببخشند، چه احساسی دارید؟

"جشن نفس"، نفس گرفتن ما پزشکان است. زمانیکه از این کار خسته می‌شویم، جشن نفس باعث می‌شود تا  نفسی دوباره بگیریم. وقتیکه بیماران پیوند شده را می‌بینیم حس عجیبی است. در جشن نفش گیرندگان یک طرف می‌نشینند و وقتی به آنها نگاه می‌کنی و لبخند روی لبشان را می‌بینی با خودت می‌گویی من سهمی در این لبخند سهمی دارم و در این موقع است که انرژی می‌گیری و دوباره شروع می‌کنی.

از طرفی وقتی خانواده‌هایی را می‌بینی که عضو عزیزان‌شان را اهدا کرده‌اند، نگاه آن خانواده و اینکه گاهی آدم را بغل می‌کند، حس خوبی به آدم می‌دهد. زیرا این خانواده از من حس خوبی گرفته و با وجود تلخی، شادی هم در وجودش هست که هنوز مرا به عنوان پزشکی که کمکش کرده، قبول دارد. بنابراین جشن نفس، "نفس دادن" است، نفسی است برای ما، برای خانواد‌هایی که اعضای عزیزشان را اهدا کردند و هم نفسی برای کسانیکه جان گرفتند.

از سوی دیگر قطعاً جشن نفس در جامعه هم مؤثر است. هر اقدامی که ما را یک گام به اهدای عضو نزدیک کند، حتماً مؤثر است.

 

 

 

انتشار: ۱۸:۴۴ / ۱۸ دی ۱۳۹۶